سلام به دوستان عزیز
روز عشاق بر تمام عاشق های دل شکسته چون من تسلیت.. و به تازه عاشق شده های بی خبر از سر انجامش مبارک باد.
پایان زیستن
سرخی از حنجره ی آب جهید
و صدای زنجره ها طنین.
غوکان همه در نعره ی باد
هم همه ی دریا داشتند.
در دل شب"غمناکی می تراوید
از گل.
در ده بالا دست
یک ستانه نگاه
در ده بالا دست
جنگ سه عاشق آغاز بود.
و صدای تبری بی آهنگ
بلوطی را فرستاد بهشت
که در آن فلسفه ی برگ
حاکم دریا بود.
نفس مغرب
از سرخی آفتاب بند آمد.
دل از تنگی "تنگ
تنگ تر شد.
مردم از بوی خدا زنده شدند.
کودکان در سکسکه ی بیداری
پی خاموشی جنگل بودند.
و اینک می آید....
.........
صدایی از کومه می آید
منم " من این.
صدایم کن
صدایم زجه ی خاموش
صدایم هق هق معصوم
......
نه!!!! این من نیست
همان مفتون و سر گردان.
کنارم باش
صدایم کن
صدایت نغمه ی عمر است.
بی تو...!
هوای این خانه سنگین است
مه آلود و بسی شرجی
که شاید اشک من باشد
چنین غمگین و خشم گین است.
تب و تاب است
گل گندم.
در این پستو در این کومه
صدای خش خشی آمد
صدای پنجول تنهایی
فغان نعره ی خاموش.
دلم تنگ است
صدایم کن.
در این ظلمت"
دلم ترسید.
کسی ملموس و رنگین نیست
کسی طغیان عرفان نیست.
ایستاده بر سجاده
بر چشم دست می فشرد
پنبه هم از گوش هایش نمایان
به راحتی خوردن یک گندم
داشت فراموش می کرد
پدر
شاید بهتر است انجام گناه
از عبادت با خوف خدا.
تابستان بود
در گوشه ی حیاط
له له می زد مورچه
کفتر از تخم برون می آمد.
صدای دو قناری هم بود.
احتمالش می رفت
خورد لاشه ی یک سوسک را
هد هد شانه به سر.
در آن سوی فضا
خنده ی پروانه انعکاس بود
و صدای خارش برگ هم.
در آن سو تر شده از بعد فضا
دو سه حاجی از پی هم می رفتند
چه خرامان می رفتند
چه سفیهانه می رفتند.
یک قدم آن ور تر
چشم من کم سو شد.
نمی دانم که چه بود در شن و مه
اگر شک نکنم
ابلیس بود.
خورشید لم داده بود
زیر درختی بی حال
و خنک می کرد خود را.
کمی بالا تر از فریاد زمین
حواصیلی آواز می خواند.
از گرمای محبت در خانه
همه در ها چهار طاق بود.
از شدت دوستی
هر دو دستم چوب می خورد
یا که شاید چیزی دیگر
در مفهوم دوستی بود.
دو سوسک باران
سر چکه ی شیر حیاط
می جنگیدند.
گل خشکیده ی باغچه مان
به آسمان می نگریست.
همه چیز در مرگ بود
همه چیز در درد بود
همه چیز از یاد رفت
همه چیز بر لبه ی پوچ و فنا.
زندگی از شیار در کوچ کرد.
پدر " نمی خواست باور کند
بر چشمانش می فشرد دست
و پنبه از گوش هایش نمایان
داشت فراموش می کرد
همه چیز را در رویای بهشت.
آسمان تاریک شد
و درخشان ترین نور حظور
زیبایی تو.
در استبداد احساس استفراغ
به پناه نیلگون چشمانت آمدم
و غرق در قطره ای از اشکت
گشتم.
اینک
سکوتی در بین است.
نمی دانم
از رنج نداشتنت
تو در تب
در تاب
در غم
و یا شادی و شوق پرواز
هستی.
من در بستر مرگ
و تو در تردید ما بودن.
و تنها آرزوی پایانم
برخورد سینه هایت
شاید با آخرین فراز و نشیب
زیستنم.