ساعت چهار بار نواخت
قاصدکی آمد و گفت:
من منتظر دیدن رخسار تو می چینم
همه ی تنهایی از این شهر غریب
زن آشفته چنان تند دوید
که صدای خس خس سینه ی مردش نشنید
رخت شعف بر قامت کرد
سینه ستبر
دل بر دست نهاد
پی معشوقه آوازی خواند
پشت در آن قفس بی فرهنگ
کودکی زارو نزارو بی آهنگ
نفسش رو به شمار منها
می خواست برهد تا فلک چشم سپید.
چشم زن دید پسر را
که می فهمید
در نهان ترین خنده ی او
شر شر اشک جریان دارد
در کنار پسرک
فکر او رویای جوانی می دید
سخنان پسرک نرم و لطیف
کلماتی محبت وار و ظریف
در خفا در وهم و هراس
می بوسیدند گرم و معصوم
لب های پر از شوق یک دیگر را
چه خوشحال بود کسی را دارد
می فهمد درد دوری دستانش
از خطاطی در خفای خفت
خورشید دو بار آمد و رفت
وقت سفر زود رسید
در چشمان بی فروغش وزید
هزاران شبنم
ورای بینش مرد زبون
تپش قلب خودش پنهان کرد
که مبادا بویی ببرد
آن قاتل نا موزون
روز ها رفت و باز گشت
بر اسپ سپید شاهزاده ی او
که گاهی میدید در خواب
می نهد او را بر تخت زفاف
بی سوزش سیلی ها
بی خوف و درنگ
نه دگر نا سزایی در کار
نه دگر در دنده هایش
می پیچید
لگد شوهر دیوانه ی بی شوخ و شرنگ
ناگهان پسرک کز سر عشق
پای لغزید و دست برد
گل های عفیف زن را
به هوای محبت آمیخت
زن وحشت زده از بار گناه
دست بر دعا برد و ثنا
که ای خدا و ای الله
این محبت از دل من برون افکن
من نخواهم این شادی شور
از برای حسن نیت خالص خود
می دهم قلب پسر عاشق
قربانی ترا
بشکن هب مرا
سخت کن این احساس لطیف
تا شکنم
قلعه ی رویا هایش
{در همه اشعار من می بینید
سنگ خاک شده از آن قلعه ی تار
گر چه تغییری نیست
حال من
که در بستر مرگ
هذیان احتظار می گویم
لیک خوشحال ترین دم مرگ جهان
باشم
اگر.....
می شنیدم
((قاصدکی آمد و گفت:
من منتظر دیدن رخسار تو می چینم
همه تنهایی از این شهر غریب))