حجم حظور
چه داستانی
چه رویایی
چه آسوده خفتند در خاک
پریانی که سرود وصال می خواندند
روزگارانی بود زیبا
گرچه دیرین
غبار سکوت بر سرنوشت ما
بود
شبنم مژگان تو
راز پنهان وجود
ساده انگاشتیم طوفان زمان
ٌٍٍگُلها ریشه برون افکندند
پرستو ها بال در کشیدند
غوکان مرثیه سر دادند
و از این باغچه ی بی ذوق
کوچ کردند
به دنبال بوسیدن شاید جای پاهایت
چه داستانی داشت
روزگار تنهایی هایمان
خوب می دانی چه میگویم
ای مقتول دست ناهنجار.
چه رویای داشتیم
کلبه ای چوبی که در آن علفزار بلند
بود
حصار میان ما و دنیای برون
و اجاقی که در آن چوب درختان
می روییدند
کودک من و تو چه سودایی
داشتند ؟
چه می خواستند ؟
جز آرامش کاسه ای چوبی
که در آن رنگین کمانٍ
شبدر باشد.
آه که چه غمی در چشمان تو بود
هنگامی که می فهمیدم
تازگی لبانت را
خواهم آمد سوی شمال
قدمی خواهم زد در پهنه ی جنگل ها
ای زادگاه فرشتگان زیبا رو
ای سرزمین کودکی های آغاز
می شنوم رایحه ی وجودت را.
بوی بهشت می آید از سیاهکل
و نسیمی حسرت بار
دریا چشمان تو است...
شوری گونه هایت پیداست.
و خداوند الهام گرفت
آفرینش جنگل را
از سر سبزی چشمانت
پاییز خاموش را
از غم بی پایانت
و طراوت زندگی را
از لطافت سینه های زاینده ات
و من در این پندارم
که چرا جهان آفریده شد
با وجود جمع کائنات
در لبخندت.
تو در واهمه ی ما بودن
بذر جدایی در بستر افکندی
گریختی...
گریستی،گسستی
گذشتی...
دست به دامان عدم انداختی
سر به زانوی فراموشی نهادی
و به انحطاط بیابان ها سفر کردی.
پنجره ای ساختم از جنس امید
ربودی بیشه ی آن را
در را گشودم سوی طلوع
تو زمزمه ی افول می خواندی
نر دبانی تا نیلگون افراشتم...
ارمغان آوردم
جویباری از خورشید
در آن شب تاریک.
با تو عهد بستم
خواهم داشت
تا انتها حظور
ای حجم ناپیدای
حظور.