تبليغاتX
seve7n
seve7n

مژده

 

 

یاران مژده    دهید  که  بهاران   می رسد

ویران  دل   دیوانه   به   سامان  می رسد

جامه  از  تن  بدرید  و  به  می خانه  روید

کین اختر سعد  و   اقبال  سواران می رسد

هان   !    چرا    خًل   به   سرا  پا  فکنید؟

پای کوبید ،شیرین خبر کوه کنان می رسد

هین    روز    نوروز    نو  نواران  گشته

که   ستانه شکفت و شه سواران می رسد

دو   هزار   و   اندی چه سبک آمد و رفت

به غروراین عید ثمین بر مورثان می رسد

صد   قدر  و  غنیمت  شمرید  این  مرسوم

کین سروری است کزسربه داران می رسد

در  گشایید  ،  گلاب   و  آب  زنید  راه  را

عمو  نوروز و سیه باز جار زنان می رسد

چو  ستانه  آتش    بر   لبم    آماده  شوید

شور   شاباش   ما   سینه دران   می رسد

فروهر حلقه  دوستی  به  دستان  و  مست

باده و پیمانه  از  برای   موبدان  می رسد

تیرگی  هی  رفت  و   سحر   گشته  جهان

خاموشی زجه های  سوگواران   می رسد

سر شالی دانه برفی به زمین ماند و  رفت

چو شنید کنون فراش گل فشانان می رسد

گل   گویید   در   آرد  زانوی  غم  ز  بغل

های  ، به سماع آی ، بوی باران می رسد

جملگی شوریدگان در کوی و برزن بشوید

که معشوقه ی ما با ناز وخرامان می رسد

اینک   آری     پیداست    عاشقان  مردود

چو زمانه و  عصر   جان  نثاران می رسد

نیز   کوچ   کردم   این   وادی  ظلمانی را

هم گام صبا  هم   که   هراسان   می رسد

ستانه  اوف  که  میهما ن   خراباتم نشدی

غم و حسرت  و   آه   هزاران    می رسد

شوق   بهنام   بین     و     چندانی   بدان

شعر عمر بی بهاران هم به پایان می رسد

 

تولدت مبارک

 (چیزایی بود که دوست داشتم  داشته باشی... و یا کادوی تولد... گرچه....-------------- .

مهم اینه که قبول داشته باشی...

و شاید هم روزای آخری.....

سرم سودای سامان سرم ساخت        سرت سالم و سو دایت سلامت...

خطاطی کن.)

اساتید من مبایل ندارم...واگذار شده.دست از سر کچلم بر دارید.من فقط قلبم واسه یکی جا داشت که اون هم قلبم و برداشت و رفت.

ختم کلام.

نوشته شده در 86/12/15ساعت 12 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

بازگشته

سلام به تمام دوستان عزیز.

ممنون با این که نبودم به یادم بودید.

ولی من از خاطره های کسی پاک شدم که از وجود نگاهش زاده شدم.

یا حق

نوشته شده در 86/12/11ساعت 4 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

قلب سنگ تو

در شبان غم تنها یی خویش،

عابد چشم سخن گوی تو ام،

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جان فرسا،

زائر ظلمت گیسوی تو ام.

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من،

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود.

شکن گیسوی تو ،

موج دریای خیال.

چشم من ،بستر زاینده ی اشک،

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.

- - - - - - - - - - - - - - -

شوق باز آمدنم سوی تو هست،

                                     ـاما،

تلخی سرد کدورت در تو،

پای پوینده ی راهم بسته؛

ابر خاکستری بی باران،

راه بر مرغ نگاهم بسته

- - - - - - - - - - - - - - - -

خواب رویای فراموشی هاست!

خواب را در یابم،

که در آن دولت خاموشی هاست.

با تو در خواب مرا،

لذت ناب هم آغوشی هاست.

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

                                ـ نه

از آن پاک تری

تو بهاری..!

                         ـ نه،

بهاران از توست.

- - - - - - - - - - - -

سبزی چشم تو

                   دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز،

مرغ سبز تمنایم را.

ای تو چشمانت سبز

در من این هذیان سبزی از توست.

سبزی چشم تو تخدیرم کرد،

حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست.

- - - - - - - - - - - - - - - --

سیل سیال نگاه سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه،

عاقبت هستی خود را دادم.

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را،

من نشان خواهم داد،

به تو زیبایی را.

باز کن پنجره را،

من تو را خواهم برد جایی،

که در آن مجلس جشن،

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس.

- - - - - - - - - - - -  -

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک،اما آیا

باز برمی گردی؟

چه تمنای محال،

خنده ام می گیرد!

ما پرستو ها را ،

از سر شاخه به بانگ هی،هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناری ها را،

از درون قفس سرد رها می کردیم.

و با خود می گفتیم در دل،

چه بد شد ،

ساندویچ هامان اشتباهی پخت شد.

و به ظاهر لبخند،

بر لبان ما نقش می بست.

-----------------------

از دلم روست گیاهی سر سبز،

سر بر آورد،درختی شد،نیرو بگرفت.

این گیاه سر سبز،

این بر آورده درخت اندوه،

حاصل مهر تو بود.

و چه رویایی !

که تبه گشت و گذشت

و چه صمیمیت ها،

که به آسانی یک رشته گسست.

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری!

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارد؛

که مرا،

زندگانی بخشد.

می توانی تو به من،

زندگانی بخشی؛

یا بگیری از من،

آن چه را می بخشی.

من در آئینه رخ خود را دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم،می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.

آرزو می کردم،

که تو خواننده ی شعرم باشی،

                                        راستی شعر مرا می خوانی؟

نه،دریغا،هرگز،

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی،

                                        کاشکی شعر مرا می خواندی!

- - - - - - - - - - - - - -

بی تو من چیستم؟

ابر اندوه

بی تو سر گردان تر از پژواکم

                                     ـ در کوه

گرد بادم در دشت،

برگ پاییزم،در پنجه ی باد

بی تو ، سرگردان تر از،

آشیان برده ز یاد

مرغ در مانده به شب گمراهم.

بی تو خاکستر سردم،خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من،دل با شوق،

بی تو دیو وحشت،

هر زمان می دردم.

 - - - - - - - - - - - - -

چه کسی خواهد دید،

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ،مردم.

گاه می اندیشم،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم؛

شانه بالا زدنت را،

                        ـ بی قید ـ

و تکان دادن دستت که،

                             ـ مهم نیست زیاد ـ

و تکان دادن سر را که،

                              ـ عجیب ! عاقبت مرد؟

                                                      ـ افسوس !

کاشکی می دیدم.

- - - - - - - - - - - - - - -- - -

در من اینک کوهی،

سر بر افراشته از ایمان است.

من به هنگام شکو فایی گل ها در دشت،

باز بر می گردم؛

و صدا می زنم :

<< آی !

باز کن پنجره را،

باز کن پنجره را

                   ـ در بگشا!>>

<<آی!

باز کن پنجره،باز آمده ام

من پس از رفتن ها،رفتن ها ؛

با چه شور و چه شتاب،

در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام>>

داستان ها دارم،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو،

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،

بی تو می رفتم،می رفتم،تنها،تنها

و صبوری مرا،

کوه تحسین می کرد.

<من اگر سوی تو بر می گردم

دست من خالی نیست

کاروان های محبت با خویش

ارمغان آوردم>

آه مگذار،که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

تو مپندار که خاموشی من،

هست برهان فراموشی من.

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت،

باز بر خواهم گشت،

                         تو به من می خندی

من صدا میزنم:

<آی!

باز کن پنجره را!>

پنجره را می بندی.....

 

 (اساتید بزرگ ادب و شاعری..این شعر حمید مصدق می باشد با عنوان آبی خاکستری سیاه.من هم برای این که زیبا بود در این وبلاک قرار دادم ... اصلا هم نگفتم که شعر بهنام هست.. پس لطفا من رو مواخذه نکنید.)

نوشته شده در 86/12/03ساعت 4 بعد از ظهر توسط اولین نفر |
درباره وبلاگ

چیزی برای گفتن ندارم.جز هرچه که در شعر ریختم.

لوگوی دوستان


امکانات