تبليغاتX
seve7n
seve7n

زندگیم به روایت تصویر

سلام به همه ی دوستان ...

این زندگی من به روایت تصویر ه.

 

وقتی من به دنیا اومدم .. همیشه حس می کردم که از هم سن و سال هام بزرگ ترم!!

من اسباب بازی های متفاوت داشتم.و مثل بچه های دیگه عادی نبودم.

 

 و یک کمی خواب آلود

 

 

 

البته به راحتی به خواب نمی رفتم!

 

کم کم یاد گرفتم بند کفشا رو ببندم

 

 

و به همه در بستن بند کفش هاشون کمک کنم حتی=

 

یواش یواش عشقی فکر کردم.

 

 

یه کار هایی هم می کردم

 

 

بزرگ تر که شدم پی بازی بودم.

 

 

گرچه بعضی ها از ورجه وورجه هام ناراضی بودن

 

 

آخه سر به هوا بودم و اینجوری می شدم>>>>

 

 

 بعضی وقتا دوست داشتم که یه دکتر باشم ولی نه یک دکتر معمولی!

 

 

یا یه ورزش کار

 

 

شاید هم کتاب دار....

 

 

ولی همیشه یه جوری جلوی پیشرفتم گرفته می شد

 

 

من هم غمگین شدم و آرزوی پرواز داشتم که از همه فرار کنم.

 

 

البته سر انجام خوبی نداشت

 

 

واسه همین از نا امیدی اولین نخ سیگارم رو روشن کردم

 

 

با مارک های مختلف

 

 

یا برگ....

 

 

یواش یواش واسم عادی بود و همه جا سیگار می کشیدم

 

 

یکی از دلایلم این بود که همیشه تحت فشار بودم

 

 

شاید هم به این دلیل که چیزایی می دیدم که دیگران نمی دیدن.

 

 

یا...

 

 

یا به خاطر طبع لطیفی بود که داشتم و دنیا رو جور دیگه میدیدم.

 

 

که یهو عاشق شدم.

 

 

زندگیم روح تازه ای پیدا کرد

 

 

عشق همه چیز رو واسم زیبا کرد

 

چ

 

به من شور جوانی داد

 

 

با چشماش دریا رو به من نشون می داد.

 

 

اما تو اوج خوشبختیم هرچه که واسه من با ارزش بود و واسه اون بی ارزش جا گذاشت و رفت

 

 

من هم دیوانه شدم..و افسرده..

 

 

خواستم خود کشی کنم..

 

 

قطعا نظر خوبی نبود چون واسش اهمیتی نداشت..واسه همین من  از سلاح بهتری استفاده کردم.

 

 

خود آزاری می کردم تا درد جسمی درد روحی رو از یادم ببره

 

 

با خودم فکر کردم که چه طوری از یاد ببرمش

 

 

سر به جنگل گذاشتم که جالب از آب در نیومد...

 

 

رفتم به دریای جنونم..با آرزوی باران بوسه هاش که خبری نشد.....

 

 

مصرف سیگارم بالا رفته بود

 

 

از دیدن چیزایی که دیگران رو مجذوب می کرد هیچ احساسی نداشتم

 

 

و هیچی تعجب آور نبود..!!

 

 

آخرش من هم مثل دیگر سیگاری ها مقتول شدم

 

 

حالا من تو =

 

 

و منتظر..................................................... و معشوقه هم عین خیالش نیست که نیست که نیست..................................................

 

معلوم نیست این ماهی کوچولوی بالا"چه قدر وقت داره..

به یادش باشید.

بای.

.

نوشته شده در 86/11/29ساعت 9 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

پایان زیستن

سلام به دوستان عزیز

روز عشاق بر تمام عاشق های دل شکسته چون من تسلیت.. و به تازه عاشق شده های بی خبر از سر انجامش مبارک باد.

                         پایان زیستن

سرخی از حنجره ی آب جهید

و صدای زنجره ها طنین.

غوکان همه در نعره ی باد

هم همه ی دریا داشتند.

 

 

در دل شب"غمناکی می تراوید

از گل.

در ده بالا دست

یک ستانه نگاه

در ده بالا دست

جنگ سه عاشق آغاز بود.

و صدای تبری بی آهنگ

بلوطی را فرستاد بهشت

که در آن فلسفه ی برگ

حاکم دریا بود.

 

 

نفس مغرب

 از سرخی آفتاب بند آمد.

دل از تنگی "تنگ

تنگ تر شد.

مردم از بوی خدا زنده شدند.

کودکان در سکسکه ی بیداری

پی خاموشی جنگل بودند.

و اینک می آید....

.........

صدایی از کومه می آید

منم " من این.

صدایم کن

صدایم زجه ی خاموش

صدایم هق هق معصوم

......

نه!!!! این من نیست

همان مفتون و سر گردان.

کنارم باش

صدایم کن

صدایت نغمه ی عمر است.

 

 

بی تو...!

هوای این خانه سنگین است

مه آلود و بسی شرجی

که شاید اشک من باشد

چنین غمگین و خشم گین است.

تب و تاب است

گل گندم.

در این پستو در این کومه

صدای خش خشی آمد

صدای پنجول تنهایی

فغان نعره ی خاموش.

 

دلم تنگ است

صدایم کن.

 

در این ظلمت"

دلم ترسید.

کسی ملموس و رنگین نیست

کسی طغیان عرفان نیست.

 

 

ایستاده بر سجاده

بر چشم دست می فشرد

پنبه هم از گوش هایش نمایان

به راحتی خوردن یک گندم

داشت فراموش می کرد

پدر

شاید بهتر است انجام گناه

از عبادت با خوف خدا.

 

 

تابستان بود

در گوشه ی حیاط

له له می زد مورچه

کفتر از تخم برون می آمد.

صدای دو قناری هم بود.

احتمالش می رفت

خورد لاشه ی یک سوسک را

هد هد شانه به سر.

 

در آن سوی فضا

خنده ی پروانه انعکاس بود

و صدای خارش برگ هم.

 

 

 

در آن سو تر شده از بعد فضا

دو سه حاجی از پی هم می رفتند

چه خرامان می رفتند

چه سفیهانه می رفتند.

یک قدم آن ور تر

چشم من کم سو شد.

نمی دانم که چه بود در شن و مه

اگر شک نکنم

ابلیس بود.

خورشید لم داده بود

زیر درختی بی حال

و خنک می کرد خود را.

کمی بالا تر از فریاد زمین

حواصیلی آواز می خواند.

 

 

از گرمای محبت در خانه

همه در ها چهار طاق بود.

از شدت دوستی

هر دو دستم چوب می خورد

یا که شاید چیزی دیگر

در مفهوم دوستی بود.

دو سوسک باران

سر چکه ی شیر حیاط

می جنگیدند.

گل خشکیده ی باغچه مان

به آسمان می نگریست.

همه چیز در مرگ بود

همه چیز در درد بود

همه چیز از یاد رفت

همه چیز بر لبه ی پوچ و فنا.

زندگی از شیار در کوچ کرد.

 

پدر " نمی خواست باور کند

بر چشمانش می فشرد دست

و پنبه از گوش هایش نمایان

داشت فراموش می کرد

همه چیز را در رویای بهشت.

 

 

آسمان تاریک شد

و درخشان ترین نور حظور

زیبایی تو.

 

در استبداد احساس استفراغ

به پناه نیلگون چشمانت آمدم

و غرق در قطره ای از اشکت

گشتم.

 

اینک

سکوتی در بین است.

نمی دانم

از رنج نداشتنت

تو در تب

در تاب

در غم

و یا شادی و شوق پرواز

هستی.

 

 

من در بستر مرگ

و تو در تردید ما بودن.

و تنها آرزوی پایانم

برخورد سینه هایت

شاید با آخرین فراز و نشیب

زیستنم.

 

 

 

 

نوشته شده در 86/11/25ساعت 10 قبل از ظهر توسط اولین نفر |

اونی که خیلی دوستم داشت

با سلام به خواننده ی عزیز .

این شعر جدید ترین سروده ی بهنام.ر است که به گفته ی خود ایشان از هیچ سبک و قافیه ای پیروی نمی کند .لذا وزن خاصی هم در این شعر و اشعار دیرین رعایت نشده است و بیشتر به رساندن مطلب و بیان احساسات تکیه دارد.گرچه با تمام این اوصاف آهنگ گوش نوازی در خطوط این اشعار مشاهده می شود که بر خاسته از احساسات ظریف و عواطف لطیف ایشان است.

با تشکر.. علیرضا.ر

اونی که خیلی دوستم داشت....

 

ساعت چهار بار نواخت

قاصدکی آمد و گفت:

من منتظر دیدن رخسار تو می چینم

همه ی تنهایی از این شهر غریب

 

زن آشفته چنان تند دوید

که صدای خس خس سینه ی مردش نشنید

رخت شعف بر قامت کرد

سینه ستبر

دل بر دست نهاد

پی معشوقه آوازی خواند

 

پشت در آن قفس بی فرهنگ

کودکی زارو نزارو بی آهنگ

نفسش رو به شمار منها

می خواست برهد تا فلک چشم سپید.

 

چشم زن دید پسر را

که می فهمید

در نهان ترین خنده ی او

شر شر اشک جریان دارد

 

 

در کنار پسرک

فکر او رویای جوانی می دید

سخنان پسرک نرم و لطیف

کلماتی محبت وار و ظریف

در خفا در وهم و هراس

می بوسیدند گرم و معصوم

لب های پر از شوق یک دیگر را

 

چه خوشحال بود کسی را دارد

می فهمد درد دوری دستانش

از خطاطی در خفای خفت

 

خورشید دو بار آمد و رفت

وقت سفر زود رسید

در چشمان بی فروغش وزید

هزاران شبنم

 

 

ورای بینش مرد زبون

تپش قلب خودش پنهان کرد

که مبادا بویی ببرد

آن قاتل نا موزون

 

 

 

روز ها رفت و باز گشت

بر اسپ سپید شاهزاده ی او

که گاهی میدید در خواب

می نهد او را بر تخت زفاف

بی سوزش سیلی ها

بی خوف و درنگ

نه دگر نا سزایی در کار

نه دگر در دنده هایش

می پیچید

لگد شوهر دیوانه ی بی شوخ و شرنگ

 

 

ناگهان پسرک کز سر عشق

پای لغزید و دست برد

گل های عفیف زن را

به هوای محبت آمیخت

 

 

 

زن وحشت زده از بار گناه

دست بر دعا برد و ثنا

که ای خدا و ای الله

این محبت از دل من برون افکن

من نخواهم این شادی شور

از برای حسن نیت خالص خود

می دهم قلب پسر عاشق

قربانی ترا

بشکن هب مرا

سخت کن این احساس لطیف

تا شکنم

قلعه ی رویا هایش

 

 

 

{در همه اشعار من می بینید

سنگ خاک شده از آن قلعه ی تار

گر چه تغییری نیست

حال من

که در بستر مرگ

هذیان احتظار می گویم

 

 

لیک خوشحال ترین دم مرگ جهان

باشم

اگر.....

می شنیدم

((قاصدکی آمد و گفت:

من منتظر دیدن رخسار تو می چینم

همه تنهایی از این شهر غریب))

نوشته شده در 86/11/09ساعت 7 بعد از ظهر توسط اولین نفر |
درباره وبلاگ

چیزی برای گفتن ندارم.جز هرچه که در شعر ریختم.

لوگوی دوستان


امکانات