صدایم می زنند

صدايم مي زنند ...!
وراي آسودگي هايم و خند هايم
حقيقتي جز خفقان جنونم نيست
تنها كلام اين دل خونين رويا
به دست آوردن زيبايي نهان است
شايد نگاهم ديگر ماهي هارا خوشحال نكند
گرچه ماهي ها خواب دريا مي بينند
و كشتي طمع مي شكافت روياهايشان
آخرين نگاه از ديد وجودم
سايه عواطف خيالي تو است
افول خواهد كرد بدون برق نگاهت
انعكاس خوشبختي ام در شن و مه
در جايي چند متر پايين تر
زمين مرا معشوقه ی خود مي خواند
وصدايي مي آيد از عمق زمين
از لوليدن تخم حشره
سفره اي آماده
وغذاي اصلي تن فرسوده من
زير پنهان زمين
زیر اعماق خفا
اشك من آرزوي فرو ريختن است
از كدام چشم؟از كدام دل؟
آه خورند همه روحم را
اما انتقام خون پدرهاشان بود
كه به دست سم پاش زنجره ها
غزلها سر دادند
كاش مرا مي خواندي
اي عروس مستي هاي شبانه ام
بوسه هايي كه معنای زندگي را مي شناسد
دست هايي كه مي فشانند
سرسبزي را برشوره زارهاي احساسم
صدايم مي زند دختري از جنس فضا
از شاخه ی نور
از تبلور اشك در حباب احساس
دختري از عمق ترنم
دختري از گلبرگ
در كنار دل من شبنم كاشت
تاوجودم خاموش
لحظه اي از ملكوت در چشمانش
نفسي از عرفان بهار
دختري سنگين شده از راز بلوغ
زيبايي از انتهاي ابدي
از گوشه دايره ها آمده بود
ديگي از دانش در سر
سينه اي داشت فراخ
آرزوهايي كوچك
داشتن يك ملموس
دلش با زيستن مورچگان آشنا بود
صدايش از منشاءآب
و شناي آغاز خبرها مي داد
كف دستان غمش يك گلبرگ
شانه هايش آويز
وصدايش موسيقي معراج بود
سر انگشت دستانش
مي پريدند پريان .
اشرف مخلوقات
از روح كهن آمده بود
وجودش بي نقص
صفا را هزاران شكفتن مي گفت
عمق بودن را مي دانست
دست در دست مهتاب بود .
با رازقي ها هم خون
وطنش پشت بلنداي خدا
نفسش باد دم صبح شمال
لباسش ابريشم شبنم
كفشهاي پر از كفش دوزك
روسري اش از چتر چمن
سبز تر از سبزه عيد
پر از آثار كلام بود
قدمي سرختر از انار ايمان داشت
و پري وبالي
در ازل وارستن
در خواهش آزادي
روحش جاري بود .
معراجش نماز
بادي از سجاده او
مي وزيد كعبه غوك
تا مسجد شوق
تا لحضه شب،
هدفش شناساندن آدم بود
و پي آواز حقیقت به دل خود غلتيد
سرشار از باران بود
از چكاوك
بوي صداقت مي داد
ومن معكوس سازش او
احمق ترين عاشق قرن
او رفت
رفت شهر انكار وجود
تكذيب اسرار دلم
رفت وچراغ ماه را
سر كوچه بي رحمي خاموش كرد
اينك صدايي نرم مي آيد
همه اطراف من از گلبرگ اندود شده
من گلي پرپر شده ام .
خود مي دانستم
عاقبت رويش ذوق .
در برق نگاه حشره
احساس غم من چشمك زد
در ميان طوفان ملخ
دانه دلخوشي ام معدوم شد .
ستارگان ربودند
خلوت كودكيم
حنجره ام پر ز سئوال
نئشه از جاي غليظ
غني از سر گيجه بيداري
ترس پريدن از بام
از صدايي بي هويت
وگزش زنبورها
وبغل كردن ابزار خلوص
مرا مي چرخاند
من ميان احساس دلم
و ميان فرياد عقل وخردم
پر از ترديد شده ام
مي پرسم از خود
به دنبال چه مي گردي؟
در ژرفاي نگاهت مي بينم
جستجوي احساس را .
كودك روياهاي زيبا
راز گلهاي سرخ را چه مي جويي؟
فراخ سينه ات لرزان وسرد
چيست نهاد عشق تو؟
تو در توي پوچي ها تو را مي راند
كدام سو معشوقه ات را مي جويي؟
در تاريكي شبهاي دي ماه
تپه هاي خيال گونه
ترانه اي براي خواندن ندارند
اين ميله هاي سرداب هزار فتنه
سخت تراز قطره هاي اشك است
بالش آسودگي ات
خواب ماه را مي بيند
بيدار شو كودك اندوه نيلوفري
ديگر در گونه هاي خيست
ماهي نيست
با لا لايي هق هق هايت
جهان مي آرمد
وراي نيلي دور دستها
در زمين نقاشي هايت در پروازي
آه اي كودك درون من
چه بر كاغذ ها مي نويسي؟
فردا ديگر نخواهد آمد .
آخرين غروب خورشيد را
نظاره كن
ما خوب مي دانيم
شب طولاني خواهد شد .
به چه مي نگري بي پرواي من؟
خواب هاي مه آلودت
خاكستر بيداري شده اند .
آه اي خفاي وجودم
تلألو شادي هايت چه فرتوته شده اند
از شاخه هاي خشك تنهايي
متولد شده اي
پستوهاي آفرينش خوابگاهت
و آرزوهاي ز نگارت
در خاك روبه هاي كال ذهن مشوشت
بيتوته كرده اند
قايق ها بی هوده است .
پشت دريا جايي نيست
كه پنجر ها رو به تجلي باشد
ديگر دريايي نيست .
تا تظاهر نافهمي بادبان بكشد
ديگر فقط سينه به سينه مي شنوند
ماهي ها ي كوچك
اسطوره نيلي دريا را
بادي نيست
موريانه خورده تيرك بادبان
نهادهامان را
پشت اين زندان خفا
ني لبکي طنين دريا دارد .
زمزمه اي مرا مي خواند .
تا استبداد ترک احساس را
به سقوط خون دل آسمان بسپارم .
در همه همه ی خاموشي اين ديوار
خنده ی زندان پيداست .
همراه چكه هاي آب از سقف
عمق ايمانم شرجي شده است .
مي دانم پشت پنهان بصري
دريايي نافرم
مي كوبد بر بنيان لرزانم خشم
مي دانم
غم ماهي بي دريا
چه حلولي دارد
و صداي پر پرواز جنون
همين نزديكي است
پنجره مخفي من
دروازه ی فرار از انسان
وترازوي كفران دلم است
از وراي اين بينش نرم
من منتظر مست شدنم
در تق تق كفش زندان بان
بلور نازك تنهاي هايم
به ابديت مي لغزد
بر تن رنجورم
جاي استبداد معلوم است .
ولي اين فكر كبود
هنوز روياي آغاز را دارد
من تجربه مرگ وسكوت
من اصطهكاك فلسفه زندگيم
من حيران شده از ابليسم
من درخت ممنوع ام .
سپهر از خشم
به رنگ خون زعفران در آمده .
قطره اي چكيده از نيلگون چشمانت
آسماني ابري
واز خنكاي وجودت
نسيمي وزيد تا خنده ی زيبایت .
شبي را خفتي در آغوش روياها
شبي را زير درخت انگور
شبي تنهاي بي پروا
شبي بي پروانه قلبم
جاي پاهايت نقش بست
بوسه هايم بي وقفه
لحضه هايم بي دريغ
كاش تواني داشتم فرا تر از تصوير
تو در زندان گم
تو در پيچش بي مهري
تو در من و من در اوج بيداري
قطره اي چكيد از شكسته دلي
آهي به تكاپو انداخت
خرمن رامش را
ودر انحناي خوشبختي
من غليان نعره ها
و گُلي در هجوم خارها
و من عاجز از زندگي بخشيدن
در شيار ساعت ها
فاصله اي بي رحم
من تا تو
نيلوفري در ميان باتلاق مردانگي
و مردي در پويش پویايي
پينه هاي آه
بر چشمي سبز
و زردي روح من
در انعكاس بودن
وشبي وجنگلي وستارها
وآبشاري و آغوشي و گرمايي
در امتداد پلكان رهايي از جسم
تا خوابي نيمه كاره
و مرگ هم آغوشي ها
وشروع زمستاني بي برف
شهوت عشق ها
مقتول شرع نفرت
بينايي من
پر از سوزش موزونت
و حرارتي از پنجره ها
مي تابد
وجريان مي يابد
در تاريكي و سرماي قلبم .
كودكانه هايت را عطايم كن
تو تجربه اي وراي بشريت
وراي زيبايي ها
بي نقصي ها
آه كه اين خزانه دل
كوچكتر از اشكهاي تو است
ياد تو اكنون در تصويري نهفته
با ديدنش به ياد مي آورم
در يك دگر بود دستان ما
شادي در همان نزديكي
جست وخيز كنان
آواز مي خواند .
و من وتو آتشي افروخته
از خواستن خواهش هم آغوشي
يك ديگر
گرم مي نموديم خود را
با صداي طنين يك بوسه .
در يك دگر بود نگاه ما
و نقاشي مي كردم دستانت را
ناگاه سايه اي آمد شوم
همه بودن هايت را ربود
آسمان ابري شد
باد شد
رعد شد ، درد شد
و زجه ی داشتنت را ميراند
حالا همه داشتن من از تو
و خاطره هاي هم دمي هايت
نقاشي دستانت است .
با كوچ شبانگاهي تو
مرگ در آستانه در گاه ايستاده
تيز مي نگرد دندهاي نمايان مرا
با نگاهي دريده و وحشي خو
مي فهماند
زمين مرا مي خواهد .
صدايم مي زنند ريشه هاي انجير
صدايم ميزنند .
مي آيد از زير پايم اين آهنگ
مجنون،سير از اندوه زمانها نشدي ؟
خانه اي ساختم از نفرت ودود
زندگي اي ساختم از خيال فردا
وچراغي كه از آن پروانه فراري بود .
و دلي كه در آن هيچ كسي جاي نداشت
جز تارهاي عنكبوت حسرت
از همكنون پيدا است
شب اول ختم
ديوان دور هم اند
همه در دل منتظر غذاي كفنم
زياد دور نيست مي بينم
دود سيگار كر كس ها .
وصيت دارم مردگان خون گرم
.
كفنم از ليف خرما بدوزيد لطفاً
آب دريا بريزيد بر آن
سنگ قبري آبي
ودرختي آبي
وگلي آبي رنگ
همه ذرات وجودم آبي
همه احساس حضورم آبي
بر سنگ قبرم بنويسيد اين را
« بهنام منتظر کفتارهاست
منتظر ديودلان بي حس
تا همسايه ابدي اش
بشوند »
بنويسيد اين را
« كسي كه در چنگ زمين مدفون است
سرگذشتي داشت مثال غروب »
بنويسيد آرزوهاي مرا
دل من به يك شعر نو ام خوش بود
ناشري را گفتم
خرمن را به چند؟
از كله ی تاسش معلوم بود
از ادبيات سرشار
پنج بيت حافظ حفظ بود
از شدت فهم تيكه مولوي داشت
گفت برو چال كن اشعارت را
تا سهراب هست
جاي تو اينجا نيست
آه كاش دلتان دريا بود
كاش مغزتان ياري زيبايي را داشت
با تمام قدمتِ غم تاریخي
فرياد زدم .
شعر من عاشوراي احساس دل است
شعر من پُر از تشنگي ادراك است .
شعر من بر سر نيزه هاي نا فهمي
شعر من كودك من
من هزاران علي اصغر كوچك دارم
همه مرگ باد بر اين دار فلك
همه اشعار من از شوق علي
شوق خدا
حرف من
سخن يا هو است
سخنم فلسفه ی طول زمان را دارد
و در حفره ی مادگي انسان
معناي تكامل را مي فهماند
صدايم مي زنند ريشه هاي انجير
كجايي بهنام؟
خسته از اندوه زمان ها نشدي ؟
گفتنش سخت مي نمايد اينك
خسته ام آري خسته .
خسته ام از اين همه بار گناه
خسته از شكايت هاي بي جا
خسته از چرخش بي رحمي
من وتنهايي هايم
در سكوت ديوارها .
چشم سبزت شادي خانه من
وعقل وخردم ديوانه زبنگ
تو رفتي وشادي هايم مُرد .
و خدا نوري مي تابد
بر صفحه ی من
و خدا دانه بر زمين مي ريخت
شخم مي زد
و درو مي كرد روزي خلق را
در هر خانه سرابي مي كا شت
روي هر شاخه اش معرفتي
دل صيادان را مي جست
ماهيان را مي رساند مقصد تور
از آزمايش كردن كودكي
معذرت مي خواست
و خدا پشت گُلي پنهان شد .
آسان شده از عمر نفس
با غمي آمد ورفت
وخري در كشت زار
براي گندم آواز مي خواند
عاشقان همه بر روي زمان مي خفتند
همه مردم شهر
در تمناي رسيدن به گلابي
بر سر قلعه آفتاب مي رفتند
كوتا ه تر از جيغ زائو
مي كشيدند فرياد
بر سر نافهمي خود
بر سر سوزش اشك
بر سر خواهش خود .
در مسجدي بي شور وشعف
پيش نماز گلهاي مريم
جانمازش شهوت بود
وفرشته اي بر منبر
مي نوشت هواس پرتي هاي اورا
و من مي نگريستم جهان
بي توجه ازبر من مي گذرد .
راحت نشستم بر فكر علف
پرواز كردم تا مركز خواب
خزيدم زير پتوي افكار
وتكرار كردم سه بار
خطر فهميدن اسرار خدا
اما فهميدم
سخت ترين كار زمان
بافتن زندگي است
من مي دانم خاكي ام
از خاك برخاسته ام
و دلم در خاك جا مانده
جايي در زير سراب تشويش
و در هر آجر بودن با خود
وپست ترين كار جهان
با تو نبودن شايد .
وحقيقت دارد
من حامله ی كودك پوچي هايم
همسر ناداني وشك شده ام .
اينك بي فروغ چشمت
در اين سوي خيال در اين تپه راز
ودر سازش قلم با كاغذ
دررويش پرچين ها
وتقاضاي ايستادن
جملاتم قاتل آواز من اند
بايد رفت
بايد مُرد
بايد همه خواهش را
به سكوت اجبار برد .
ودر چشم عموم
به طرف داري از موج سلام
محكوم كرد .
بايد رفت
بايد دهان را دوخت
خنده را از سنجاقك باز گرفت
وقمار كرد
سر قصابي سار
سر حوض لجن .
من رفتم
رفتم از درياي نيلوفر
رفتم از غروب گرما
منتظرم
هم قطارم باشيد
گرچه خواب مرگ نيز
كوتاه است .
چه كوتاه است .
كوتاه .
(تقدیم به نسیم خوش بختی زود گذرم ستانه)
|