
نرم نرمک می شوید گونه هایم شبنم
بغض آرام می نهد چنگ بر آرزو هایم
پشت پلکم جوی باری از جنون
می برد مشت مشت فریاد هایم
در دل طوفان اشک و آه و زجه ها
می ساید بیهوده بر سایه ها دست من
می نشیند خون در بر رویای من
مرگ می گیرد آرام هست من
دیوار قفس پنجره ای در سینه
از پس میله های نعره شکن
زوزه هایی گرگ سرشت می خندد
پچ پچی می کند مرگ مرا هر که سخن
رنگین شده باغچه ی کودکی ام
آفتاب در اشک غمم می شکند
موج موج می کوبد بر زندان نمور
در یای که قالب من می شکند
می گریزد رویای آغاز ستانه
خشم من سینه دران می خواند
آوازی می آید از آن سوی حلول
خون فشان بال و پرم می ماند
هر بار طلوعی بی صبح
از سر ثانبه ها می گذرد
اشک شمع در ظلمت می افتد
نفسم بی شور و شعف می گذرد
کومه ها خالی و خس تا به کنون
چشم داروگ ابری می جوید
نارون پیر از شاخ به خاک افتاده
سخن از باقی راز می گوید