حکایت زن
به پایان آمد این دفتر حکایت ها اذان هستند
تمام عاقلان زین پس از این مهنت بران هستند
کثیر خسروان امروز ز درد و غم خزان هستند
بیا ساقی بده می را که معشوقان کسان هستند
سراسر اختر و کیهان به رنج ما چنان هستند
به این نازو به این غمز فرا از صد قاتلان هستند
به خون دیده ی انسان بسان تشنگان هستند
به این ترفندوهرحیله خدای عاشقان هستند
به تر کیب گل و آتش ز هر آتشفشان هستند
چنان ویران کنند مامن به کیش بر بران هستند
برای رزق این سفره چو درد بی درمان هستند
برانند ما را به نفس دل به سمت مالکان هستند
گنه کاریم در این دنیا به رنگ صد جهنم،خازنان هستند
خوشی باد مردمانی را از این آفت کران هستند
نباشد چاره ای ما را در این منزل نهان هستند
برای پول بی پایان ظریف و چون گلان هستند
ز حرص ملک هم خونان بد تراز بد،غاصبان هستند
و لعنت بر هر چه اقبال است که سلطان جهان هستند
نیابی لحظه ای سایش چو خاری دردیدگان هستند
در این گفتار بی پایان به طوطی سروران هستند
به هر تدبیر نامردی ز قوم کافران هستند
نباشد جز خشم الهی بلای جانمان هستند
{ این فقط یک شعره . همین. قصد توهین به خانوم ها رو ندارم}