تبليغاتX
seve7n
seve7n

متاسفم

شرم باد بر من

                        شرم باد

اوف بر من

                 اوف

نوشته شده در 86/01/29ساعت 2 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

سوخته جان

دوش تا سحر سخن قهر شنیدم جانا

عقل از سرم رفت چنان درد کشیدم جانا

نور از چشم دلم یک باره برفت

رنج صد ساله به یک خاره برفت

سخن عشق ز جانان مگو

جان به جانم سوخت ٬ کز جانان مگو

برق آمدو جانم سوخت مهیب

جان بی جان ندارد هیچ حبیب

از سخن حق٬ بیش رنجیدم

نیک نگریستم٬بد تر از احوال خویش ندیدم

 

در جهل آمدم و در جهل برفتم باز هم

از دولت عشق سهل گذشتم باز هم

نوشته شده در 86/01/29ساعت 2 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

مگذر.. بگذر

مگذر آه مگذر٬ از دل اندوه ناکم

سخنی کن ٬ گر نکنی٬ از نیست شدن بی باکم

 

نه شناختمت که چنین ریایی کردم

سخنی سست بگفتم٬گذری کن یارا

دل ما سرای وحشت بود و

گر عمد بود خبط ٬ کامم تیغ بود چون خارا

 

مگذر آه مگذر از دل چندین چاکم

رنجه مکن٬گر طرد کنی٬شاخه گلی در خاکم

 

ترسید دلم ٬ قهر کنی و بروی

دروغ گفتم سخنی٬شاید نروی

نقابی بر چهره زدم زیبا روی

شاید یک دم مهمان سرایم بشوی

 

محو شدم ٬هرزه ی اندر تاکم

خوف بکردم از سیرت وحشتناکم

 

هیچ مگو از گنه سنگینم

در نگری٬چون کبک٬خموش٬ترسیدم

سخن هجرت از این مُلک مگو

لحظه ای فکر کردم ٬تا بانگ سحر لرزیدم

 

دلم از دوری یه تو داغ است داغ

دعای پدر عشق در وصف من آه است آه

 

مگذر٬مگذر٬ آه ای آه

بگذر٬بگذر ٬آه ای آه

چه بگویم؟ گذری یا نگذری

بگذر٬مگذر ٬ آه ای آه

 

 

نوشته شده در 86/01/29ساعت 2 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

خطابه

نیک سخنی گویم از برای تفنن تا کامی را به شادی

گذریم.

چون به رویا در شدم،همی پری روی و پری زادی

بر ما التفاتی بنمود . کمند گیسو را به مانند ابر بر

آشفته بود و از ورای قامتش حوری نمایان.

سخن دان و سخن ران و سخن ور ،پری روی و

پری زاد و پری وش

چنان از عطر دستارش و سرخی لبانش منگ نمودیم

که دامانمان از دست برفت و دگر هیچ.

همی بر ما سخنی نیک براند که گر از آزمون صعب

 سرفراز برون شوی ترا براتی دهم از عالم جنت ،

 چنان که تا اراده در نهی سخن کنی با هر آنکه خواهی.

عجیب سحری بود که خرد را درمی ماند.

نیک نامی بود که با ایرانسل خطاب می شد .

تیغ از نیام بر می کشم و سخن را کوتاه می درنهم

 

لابه ای از برای ما به منان بر کنید که بشود آنچه باید

بشود

 

دورود و دوصد بدرود

نوشته شده در 86/01/25ساعت 5 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

سخن دل گفته

سلام و دورود بر فرزانگان این دیار

 

سخن به هدر نمی دهم و اصل را می نمایانم

 

غایت از ساخت این منزل گه  احساس همانا گویشی از زبان دل بوده و هیچ ، گر  لحاظ در این بود

 

خرده مگیرید که احوال دل است

 

تا صبرتان از کف نرفته باشدی تشکری را بقبول که نیک مسرور خواهم شدی

 

ایزد را پناه شما می طلبم

 

نوشته شده در 86/01/23ساعت 7 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

شباب

نیست خریدار این سر شوریده مرا

 

نیست هموار جاده ی آفاق مرا

 

 

دگر این باده سرا را نیست

 

مستی به ره و شوریده حالی

 

دگر این آهوی دمن را نیست

 

رمق و نای رمیدن، نیست احوالی

 

 

شنوا نیست کسی احساس سمن

 

توانا نیست کسی امداد من

 

 

خنده از برکه ی چشمانم رخت بر بست

 

بنواخت سیلی بر صورت من،عشق کهن

 

بپراند هوش از سر بی پروایم

 

سوختگی  بوی چمن

 

 

بلبل بی نا و نوا را به چه کار؟

 

دل بی ساز و طرب را به چه کار؟

 

 

 

عمر بیهوده بکردیم و بگفتیم

 

قصه ی دل دادگی و باز آی باز آی

 

و به یک پلک برفت شباب انسان

 

به خدا زود گذشتی باز آی بازآی

 

 

نوشته شده در 86/01/23ساعت 7 بعد از ظهر توسط اولین نفر |

تولد

خدایا آنچه بکردم که تو خواستی

 

در این نیمه شب سرد

 

و چشیدم آنچه بگفتی

 

در این مکتب درد

 

 

متولد بشدم بی چون و چرا

 

چون قلم زجر انگاشت هر روز مرا

 

 

نه سوالی ، نه شکی،نه حرمت شکنی

 

سرد و خموش و بی ختنی

 

گنهی نبکردم ،ظلمی،جبری

 

نه آتش بزدم بر جان و تنی

 

 

خدایا نشد نا فرمانی تو

 

هر رمضان شدم در مهمانی تو

 

 

لیک کدام خبط به درگاه تو شد

 

که چنین زخم به افکارم شد

 

لیک کدام سخن سست به در گاه تو شد

 

که چنین دار فلک آگه اسرارم شد

 

 

گنه نا کرده و غمبارم کرد

 

و بدین دست فغان بر ره دادارم کرد

 

 

متولد بشدم بی چون و چرا

 

این بود گنه، سرآغاز مرا

 

خبطی بکردم در این عصر فنا

 

که دگر امن نباشد این باده سرا

 

نوشته شده در 86/01/23ساعت 1 بعد از ظهر توسط اولین نفر |
درباره وبلاگ

چیزی برای گفتن ندارم.جز هرچه که در شعر ریختم.

لوگوی دوستان


امکانات